امروز : دوشنبه, ۲۸ آبان , ۱۳۹۷ - 11 ربيع أول 1440
شناسه خبر : 12842
  پرینتخانه » عربی مدارس (متن و ترجمه) تاریخ انتشار : ۲۸ مهر ۱۳۹۷ - ۱۶:۱۷ | 1870 بازدید | ارسال توسط :

ترجمه درس سوم عربی نهم

ترجمه درس سوم عربی نهم جسر الصداقه کان حمید و سعید أخوین فی مزرعه القمح، فی أحد الأیام وقعت عداوه بینهما وغضب الأخ الأکبر حمید على الأخ الأصغر سعید وقال له: اخرج من مزرعتی وقالت زوجه حمید لزوجه سعید: اخرجی من بیتنا فی صباح أحد الأیام طرق رجل باب بیت حمید عندما فتح حمید باب […]

ترجمه درس سوم عربی نهم

ترجمه درس سوم عربی نهم

جسر الصداقه
کان حمید و سعید أخوین فی مزرعه القمح، فی أحد الأیام وقعت عداوه بینهما وغضب الأخ الأکبر حمید على الأخ الأصغر سعید وقال له: اخرج من مزرعتی
وقالت زوجه حمید لزوجه سعید: اخرجی من بیتنا
فی صباح أحد الأیام طرق رجل باب بیت حمید عندما فتح حمید باب البیت، شاهد نجارا فسأله ماذا تطلب منی
أجاب النجار: أبحث عن عمل هل عندک عمل
فقال حمید : بالتأکید عندی مشکله وحلها بیدک
قال النجار: ما هی مشکلتک أجاب حمید : ذلک بیت جاری هو أخی و عدوی انظر إلى ذلک النهر هو قسم المزرعه إلى نصفین بذلک النهر، إنه حفر النهر لأنه غضبان علی عندی أخشاب کثیره فی المخزن رجاء اصنع جدارا خشبیا بیننا
ثم قال للنجار: أنا أذهب إلى السوق وأرجع مساء عندما رجع حمید إلى مزرعته مساء تعجب کثیرا النجار ما صنع جدارا بل صنع جسرا على النهر فغضب حمید وقال للنجار: ماذا فعلت لم صنعت جسرا
فی هذا الوقت وصل سعید وشاهد جسرا فحسب أن حمیدا أمر بصنع الجسر فعبر الجسر وبدأ بالبکاء وقبل أخاه واعتذر.
ذهب حمید إلى النجار وشکره و قال: أنت ضیفی لثلاثه أیام
اعتذر النجار وقال: جسور کثیره باقیه علی الذهاب لصنعها
ترجمه درس سوم عربی نهم
حمید و سعید دو برادر در یک مزرعه گندم بودند. در یکی از روزها بین آن دو دشمنی افتاد و حمید برادر بزرگتر بر سعید برادر کوچکتر خشم گرفت و به او گفت: از مزرعه من برو بیرون
زن حمید نیز به زن سعید گفت: از خانه ما برو بیرون
در صبح یکی از روزها مردی در خانه حمید را زد، زمانی که حمید در را باز کرد یک نجار را دید؛ از او پرسید: از من چه می خواهی
نجار جواب داد: دنبال یک کار می گردم آیا کاری (برای من) داری ؟
حمید گفت: حتما؛ من یک مشکل دارم و حل آن به دست توست
نجار گفت: مشکل تو چیست ؟ حمید جواب داد: این خانه همسایه من است او برادر و دشمن من است به آن رود نگاه کن او با آن رود مزرعه را به دو نیم تقسیم کرده است او رود را حفر کرده چون از دست من عصبان یاست. من در نبار چوب های زیادی دارم لطفا یک پل چوبی بین ما بساز
سپس به نجار گفت: من به بازار می روم و عصر بر می گردم. زمانی که حمید عصر به مزرعه خود برگشت بسیار تعجب کرد نجار دیوار نساخت بلکه یک پل روی رود ساخت حمید عصبانی شد و به نجار گفت : چه کار کردی ؟ چرا پل ساختی؟
در این زمان سعید رسید و یک پل را دید و گمان کرد که حمید دستور داده پل را بسازند
پس از پل عبور کرد و شروع کرد به گریه کردن و برادرش را بوسید و عذرخواهی کرد.
حمید نزد نجار رفت و از او تشکر کرد و گفت: تو سه روز مهمان من هستی
نجار عذرخواهی کرد و گفت: پل های زیادی باقی مانده است و من باید بروم تا آنها را بسازم

| منبع خبر : کتاب عربی نهم
برچسب ها
به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : ۰
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.