خانه / گوناگون / اطلاعات عمومی / اصطلاحات عامیانه و پرکاربرد فارسی

اصطلاحات عامیانه و پرکاربرد فارسی

اصطلاحات عامیانه و پرکاربرد فارسی
حرف پ
پا حریف

پا را از گلیم خود فراتر گذاشتن از حد خود گذشتن

پا افتادن اتفاق افتادن، پیش آمدن

پا انداختن واسطه گری کردن، کارچاق کردن به ویژه در امور غیر اخلاقی

پا انداز آن که وسایل عیش و عشرت دیگران را فراهم آورد، جاکش، فرش جلوی در ورودی

پا اندازی واسطه ی اعمال نامشروع شدن، جاکشی

پا بَد بد قدم

پا بر جا ثابت قدم، استوار

پا بر جا کردن اثبات، مستحکم کردن

پا بر چین رفتن آهسته و آرام با نوک پا رفتن

پا برهنه بدون کفش

پا برهنه وسط حرف کسی دویدن کسی را قطع کردن، نگا. آفتابه برداشتن

پا بریده بودن ترک آمد و رفت کردن

پابند شدن دلبستگی پیدا کردن، به چیزی یا کسی گرفتار شدن

پابوس زیارت

پابوسی زیارت

پا به پا شدن تردید داشتن

پا به پا کردن مردد بودن، درنگ کردن

پا به دو گذاشتن به سرعت فرار کردن

پا به راه سر به راه، آدم اهل و درست و حسابی

پا به رکاب آماده ی رفتن

پا به زا حیوان یا انسانی که هنگام زایمانش نزدیک است

پا به سال گذاشتن بزرگ شدن

پا به فرار گذاشتن گریختن

پا به ماه آبستنی که در ماه آخر خود است

پاپاسی مبلغ ناچیز، پشیز

پا پتی پا برهنه

پا پس کشیدن عقب کشیدن،

پاپوش دوختن سخت حیله گر بودن

پاپوش درست کردن پرونده درست کردن، توطئه کردن

پاپی بودن دنبال کردن، اصرار ورزیدن

پا پیچ شکایت، سخن چینی، مزاحم

پا پیچ کسی شدن با کسی در آویختن، به کسی سماجت کردن

پاپی چیزی بودن چیزی را دنبال کردن، به چیزی محل گذاشتن

پا پی شدن تعقیب کردن، در صدد تحقیق بر آمدن

پاپی شدن کسی به کسی ایراد گرفتن، کسی را اذیت کردن

پا پیش گذاشتن پیشقدم شدن، آستین بالا زدن

پات بی آبرو، بی تربیت ( مانند لات و پات )

پاتال سالخورده، پیر ( پیر و پاتال )

پاتختی چارپایه ی کوچک کنار تختخواب، روز بعد از عروسی

پاترس ترساندن کودکان برای بازداشتن از کاری

پاتوغ محل گرد آمدن

پا توی کفش کسی کردن با کسی در افتادن، به آزار کسی برخاستن

پاتی در هم و بر هم، نامنظم ( مانند قاتی و پاتی )

پاتی کردن باد دادن خرمن

پاتیل دیگ بزرگ مسی، مست مست

پاتیل در رفته پیر و شکسته

پاتیل شدن از مستی از پای در آمدن، دیگرگون شدن حال

پاتیل کسی در رفتن تاب نیاوردن، ناتوان شدن

پا جای پای کسی گذاشتن از کسی تقلید و پی روی کردن

پا جوش شاخ های فرعی متصل به ریشه ی درخت

پاچه ی کسی را گرفتن بی جهت و بی مقدمه برکسی آشفتن

پاچه گیر کسی که بی مقدمه کسی را بیازارد

پاچه لیز شدن از راه پیمایی خسته شدن

پاچه ورمالیده بی شرم و پر رو، حقه باز

پاچین دامن زنانه

پاخان پشت هم اندازی، سفسطه کردن ( مانند چاخان پاخان )

پاخت بند و بست، تبانی کردن ( مانند ساخت و پاخت )

پا خوردن فریب خوردن

پا خوردن فرش نرم و لطبف شدن فرش بر اثر رفت و آمد بر آن

پا خورشی وسایل لازم برای پخت خورش

پا دادن آماده شدن فرصت و وسایل کار، اتفاق افتادن

پادرازی نوعی شیرینی به اندازه ی کف پا

پادرختی میوه های خراب شده که خود از درخت می افتند

پا در رکاب حاضر و آماده

پادرمیانی کردن میانجی گری کردن

پا در هوا بی اساس، بی اصل، غیر قطعی

پا در هوا بودن نامعلوم بودن تکلیف

پا دری فرشی که پای در می اندازند، سنگی که کنار در می گذارند تا باد در را حرکت ندهد

پادگان سربازخانه

پادو شاگرد دکان، کسی که کارهای سرپایی را انجام می دهد

پادویی کردن فرمان برداری از استادان در مورد کارهای سرپایی، فراهم آوردن مقدمات

پار فرسوده و اوراق، مجروح ( مانند لت و پار )

پا را توی یک کفش کردن پافشاری کردن روی عقیده ی خود، لج کردن

پارتی بازی حزب بازی، انجام کار از طریق سفارش و توصیه

پاردم ساییده کهنه کار، ناقلا

پارسنگ برداشتن عقل کسی خل بودن، دیوانه بودن

پا رکابی شاگر شوفر اتوبوس

پارو زن پیر

پا روی پا بند نشدن بسیار خوشحال بودن

پا روی دم سگ گذاشتن خشم شخص پستی را برانگیختن

پا روی دم کسی گذاشتن کسی را آزردن و به کینه جویی برانگیختن

پا روی هم انداختن بی خیال بودن ، بی توجه بودن

پاره آجر شکسته ی آجر

پاره شدن بند دل بسیار ترسیدن

پاره شدن چرت با امری نامنتظر روبرو شدن، جا خوردن

پاره وقت کسی که تنها بخشی از روز یا هفته را کار می کتد ( در برابر تمام وقت )

پاری ها برخی، دسته ای از مردم

پا زدن حق را پایمال کردن، زیان رساندن

پازلفی سر خط، بخشی از موی سر که از شقیقه ها به پایین صورت می روید

پا سبک مبارک قدم، جلف و سبک

پا سبک کردن زاییدن، زایمان کردن

پا سست کردن آهسته کردن، از سرعت خود کاستن

پا سوخت پا بد، بد شانس

پا سوخته ی کسی شدن عاشق کسی شدن، زیان بردن به علت دوستی با کسی

پاسور زدن پاسور بازی کردن

پا سوز عاشق شیفته

پا شدن از جا برخاستن

پاشنه بخواب کفش راحتی

پاشنه بلند کفش زنانه با پاشنه های بلند

پاشنه ترکیده بی سر و پا، آدم پست

پاشنه ی خانه ی کسی را در آوردن کسی را با خواستن چیزی به ستوه آوردن

پاشنه ی در چارچوب در که لولا دارد و در روی آن می چرخد

پاشنه ی دهان را کشیدن دشنام فراوان دادن

پاشنه ی کسی را کشیدن با فریب کسی را به کاری برانگیختن

پاشنه ی کفش ور کشیدن آماده ی انجام کاری شدن

پاشنه کوتاه کفشی که پاشنه ی کوتاه دارد

پاشنه نخواب کنایه از مویی که از نیمه ی پشت بریده و سر آن رو به بالا باشد

پاشویه دیواره ی حوض، آبروی کنار حوض

پاشویه کردن شستن پای بیمار با آب گرم نمکدار برای پایین آورد تب

پاشیر گودال پای شیر آب

پافنگ نهادن ته تفنگ در کنار در حالت خبردار ایستادن

پاک به کلی، یکسره

پاکار امر بر، پادو، مباشر

پاکاری شغل پاکار

پا گذاشتن وارد شدن، رسیدن

پا گرد محل چرخیدن پله ها

پا گرفتن رشد کردن، استوار شدن، سر و سامان یافتن، رونق گرفتن

پا گشا نخستین دعوت خویشاوندان از عروس و داماد

پاگون سردوشی

پا گیر سگی که حمله می کند و گاز می گیرد

پاگیر کسی شدن ناخواسته رنجی به کسی رسیدن

پالان آفتاب گذاشتن کسی را معاف کردن، مرخص کردن

پالان خر دجال کار پایان ناپذیر

پالان خروس کنایه از چیزی که وجود ندارد برای نشان دادن نداری مطلق

پالان کردن کسی فریب دادن کسی

پالان کسی را لوخ کردن به قصد فریب از کسی تعریف کردن

پالان کسی کج بودن پاکدامن نبودن، ناپارسا بودن

پالان گذاشتن بر کسی کسی را خر کردن، فریب دادن

پا لب گور داشتن بسیار پیر بودن، در شرف مرگ بودن

پامال شدن از بین رفتن ( حق )

پا منبری شاگرد روضه خوان

پا منبری کردن دنبال حرف کسی را گرفتن، درباره ی سخن کسی توضیح دادن

پا ندادن امکانی پیش نیامدن

پا نوشت زیر نویس، آن چه که در پایین صفحه می نویسند

پا واکردن به راه افتادن بچه

پاورچین آرام و بی صدا راه رفتن

پایان نامه رساله ی پایان تحصیل

پایاپای خرید کالا با کالا، حساب کردن طلب های خود را به جای وام های گرفته

پایانه ترمینال، نقطه ای که یک داده وارد دستگاه می شود و یا از آن خارج می شود

پای پس عوض، تلافی

پای چوب ایستادن منتظر آغاز فروش در میدان یا بازار ماندن

پای چیزی ایستادن از چیزی دفاع کردن

پای چیزی را جور کردن وسیله ی انجام کاری را فراهم کردن

پای چیزی را خوردن تاوان کاری را پس دادن

پای خود را جای پای دیگری گذاشتن از کسی تقلید کردن

پای خود را کنار کشیدن دخالت نکردن

پا روی خِر کسی گذاشتن تنگ گرفتن بر کسی

پایش افتادن نگا. پادادن و پا افتادن

پای کسی بازشدن به جایی رفت و آمد کردن کسی به جایی

پای کسی به سنگ آمدن از سر بی تجربگی و خامی شکست خوردن

پای کسی حساب کردن به حساب کسی گذاشتن

پای کسی را از جایی بریدن آمد و رفت کسی را از جایی قطع کردن

پای کسی را گرفتن زیانی به کسی وارد شدن

پای کسی لب گور بودن به آخر عمر رسیدن، بسیار پیر شدن

پای کسی لنگیدن منحرف بودن، سست عنصر بودن

پای کسی نشستن در انتظار وصل کسی بودن

پای کسی جایی بند نبودن هیچ اعتباری نداشتن

پای کلاغ خط بد و ناخوانا، خرچنگ قورباغه ای، قلم چرا

پایگیر کسی شدن زیان یا جرمی به کسی افتادن

پای نقل کسی نشستن به حرف های کسی گوش دادن

پایه دار هر چیزی که پایه داشته باشد

پاییدن زیر نظر گرفتن، مراقبت

پایین آمدن از خر شیطان نگا. از خر شیطان پایین آمدن

پایین تنه از کمر به پایین، قسمت پایین لباس، کنایه از آلت تناسلی

پایین دست طرف پایین

پایین ریختن دل به شدت ترسیدن، زهره ترک شدن

پایین نرفتن چیزی از گلو از غصه غذایی نخوردن، مال حرام نخوردن

پَپِه بی عرضه، پخمه، بی سر و زبان، خجالتی، ترسو

پِت پِت بالا و پایین رفتن شعله ی چراغ

پت پت کردن صداکردن فتیله ی چراغ بر اثر تمام شدن روغن آن

پت پتی موتور سیکلت

پِتل پُرت بیان عامیانه ی پترزبورگ، جای بسیار دور

پت و پاره ژنده، فرسوده

پت و پهن دارای پهنای بیش از حد، کت و کلفت، گل و گشاد

پَتَه کاغذ مقوایی، مهره ی فلزی به جای پول، ژتون

پِتِه گرفتن زبان، لکنت،

پته بستن سد بستن در جوی های شیب دار

پته ی کسی را روی آب انداختن راز کسی را فاش کردن، کسی را رسوا کردن

پته ی کسی روی آب افتادن راز کسی فاش شدن، رسوا شدن

پَتی لخت، برهنه

پچ پچ نجوا، حرف زیر گوشی

پچ پچ کردن نجوا کردن، زیر گوشی حرف زدن

پَخ مسطح، بی ژرفا ( در برابر گود )، پهلو ( مانند چهار پخ = چهار پهلو )

پِخ صدایی برای ترسانیدن کسی

پُخ واژه ی ترکی به معنی مدفوع

پِخ پِخ کردن سر بریدن در زبان کودکان

پَخت لوازم مورد نیاز زندگی ( مانند رخت و پخت )، مسطح، پهن

پُخت هر نوبت از پختن ( به ویژه نان )

پُخت کردن پختن ( به ویژه نان )

پختن کسی کسی را برای کاری آماده کردن

پخته با تجربه، دنیا دیده

پخته کردن کار مقدمات کاری را فراهم کردن

پَخ خوردن تیزی چیزی ( با سوهان ) از بین رفتن

پَخ دار چیزی که تیزی لبه های آن گرفته شده باشد

پخش پراکنده

پخش و پلا پراکنده، تار و مار

پِخ کردن با گفتن پِخ کسی را ترساندن

پخمه بی عرضه، خجالتی، ترسو

پُخی بودن کاره ای بودن، مهم بودن

پُخی شدن کاره ای شدن، مهم شدن

پدر آمرزیده دعا یا خطابی برای آمرزیده شدن پدر کسی، پدرت ( پدرش )خوب

پدر در آوردن سخت انتقام گرفتن، گوشمالی دادن

پدر زن سلام نخستین دیدار داماد در خانه پدر زن

پدر سوختگی بد سرشتی، زرنگی، رندی

پدر سوخته بد سرشت، بسیار زرنگ و رند

پدر کسی در آمدن بسیار اذیت شدن، دخل کسی آمدن

پدر کسی پیش چشمش آمدن رنج و آزار بسیار دیدن

پدر کسی را در آوردن کسی را تنبیه کردن، بسیار آزار دادن

پدر کشتگی دشمنی شدید، کینه

پدر مادر دار نجیب، اصیل، آبرومند و خوب

پدر مرده یتیم، خطابی به هنگام خشم مانند پدر آمرزیده یا ننه مرده

پُر لبریز، کامل، سیر، زیاد

پر آب و تاب به تفصیل، با اوصاف بسیار

پر ادعا متکبر، از خود راضی، قمپز در کن

پر اشتها کسی که متمایل به خوردن زیاد است

پر افاده متکبر، مغرور

پراندن بی اراده حرف درشت و بی جایی در سخن آوردن، گاه گاه در نهان تباهی کردن زن

پر بدک خیلی بد

پر بودن خیک کسی سیر بودن

پر به پر کسی دادن نگا. بال به بال کسی دادن

پِر پِر در زبان کودکان : صدای پریدن پرنده

پِر پِر آمدن به لرزه افتادن

پَرپَر زدن به سختی جان کندن، بی تابی بسیار کردن

پر پر زده ور پریده، نفرینی با آرزوی جان کندن کسی

پر پر کردن نزدیک شدن بلا

پر پر کردن گل کندن و پراکندن برگ های گل

پِر پِری سخت نازک و باریک و تنگ ( مانند لباس )

پر پری نشان دادن کسی را فریب دادن و از راه به در بردن

پُر پشت انبوه، بسیار روییده

پَرت بی معنی، مزخرف، دور افتاده، خلوت

پِرت اسباب خرده و متفرقه ( مانند خرت و پرت )

پُرتابل قابل حمل

پرت از مرحله دور از اصل موضوع

پرت افتادن دور و تنها افتادن

پرت شدن دور افتادن از مطلب

پرت شدن از جایی پایین افتادن از جایی

پرت شدن حواس از موضوع دور افتادن

پرت کردن چیزی را با شدت دور انداختن

پرت کردن حواس حواس را از اصل موضوع منحرف کردن

پرت گفتن حرف بی معنی زدن

پُر توپ خشمگین

پرت و پلا تار و مار، پراکنده، بی معنی ، مزخرف

پَر جبرئیل چیز کمیاب و نادر، پول

پرچانگی کردن پر گویی کردن، وراجی کردن

پرچانه پرگو، روده دراز، وراج

پرچ کردن فرو بردن میخ در چیزی و کوبیدن و پهن کردن سر آن

پرداخت کردن صیقل دادن، جلا دادن

پرداختی مبلغ داده شده

پَر دادن دل و جرات دادن، مفت و مسلم از دست دادن

پر در آوردن بسیار خوشحال و سبکبال شدن

پر رو بی شرم، وقیح، دریده

پر رودگی پر گویی، پر حرفی

پر روده پرچانه، روده دراز

پر رویی بی شرمی، وقاحت، دریدگی

پُرز دادن روی آتش گرفتن مرغ پر کنده برای سوزاندن پرهای ریز آن

پر زدن به چیزی یا کسی اشتیاق فراوان داشتن

پر زور بودن سمبه زیاد بودن فشار

پرس و جو کردن پرسیدن، خبر گرفتن

پُرسه مراسم دیدار با بازماندگان کسی که مرده باشد برای گرامیداشت او

پَرسه زدن همه جا را گشتن، ولگردی کردن

پر شر و شور پر غوغا، پر هیاهو

پر عائله کسی که اهل و عیال بسیار دارد

پَرِ قیچی پادو، کارگزار، طرفدار پر و پا قرص

پِرک بوی ترشیدگی، بوی ماندگی

پُر کار فعال، با پشتکار

پر کردن کسی کسی را تحریک کردن

پر کسی به پر کسی گرفتن برخورد مختصری با کسی داشتن

پُرکوب حرکت سریع و پر صدا

پر گو نگا. پر چانه

پَرِ گوش پره و لاله ی گوش

پر گویی روده درازی، پر چانگی

پر مدعا نگا. پر ادعا

پرند حرف بی هوده ( مانند چرند و پرند )

پرنده پر نزدن در جایی جایی دور افتاده و خلوت بودن

پر نفس پر چانه، پر حرف، کسی که در دویدن نفسش دیر تنگ شود

پروار فربه، چاق

پرواربندی پرورش گاو گوسفند برای سر بریدن

پر و بال امکان، فرصت

پر و پا دادن اتفاق خوبی افتادن

پر و پاچه پا، پاچه

پر و پاچه ی کسی را گرفتن بر کسی خشم گرفتن، به کسی دشنام دادن

پر و پا داشتن پایه و اساس داشتن

پر و پا قرص دارای اعتقاد محکم، استوار

پر و پخش پراکنده

پرونده سازی گردآوری سندهای دروغین برای متهم کردن کسی

پریدن از خواب بیدارشدن ناگهانی در اثر آوازی سخت یا خوابی آشفته

پریدن خواب از سر کسی خواب نیامدن، هرچند وقت خواب باشد

پریدن لب پَر شدن، شکستگی کوچک در کناره ی چیزی

پزا زود پخت شونده

پُز دادن خودنمایی بی جا کردن، فیس آمدن

پز عالی جیب خالی کسی که در عین تهیدستی افاده داشته باشد و خودش را بگیرد

پَس ناجور، خراب

پساب آبی که پیش از این در آن چیزی خیسانده یا جوشانده باشند

پس افت حقوق هنوز پرداخت نشده

پس افتادن عقب افتادن اجاره و مانند آن، بهم خوردن حال کسی در نتیجه ی ترس

پس افتاده بچه ی کسی

پس انداختن جمع کردن پول، بچه به دنیا آوردن، به عقب انداختن ( قرار )

پس انداز پول کنار گذاشته شده، صرفه جویی

پس انداز کردن پول کنار گذاشتن، صرفه جویی کردن

پس بودن عقب افتادن از دیگران

پس بودن هوا خراب بودن اوضاع، نامناسب بودن وضعیت

پس پس رفتن رو به عقب گام برداشتن

پس پسکی حالت کسی که رو به عقب گام برمی دارد

پس پناه جای خلوت در خانه یا کوچه، پستو

پستان به آسمان گرفتن نفرین کردن ( مادر )

پستان به تنور چسباندن تظاهر به دوستی بیش از اندازه کردن، خود را برای کسی هلاک کردن

پستانک وسیله ای لاستیکی به شکل سر پستان برای مکیدن کودک شیرخوار

پستان مادر خود را گاز گرفتن ناسپاس و بی وفا بودن

پست خوردن کسی با کسی رو به رو شدن

پس خور آن که بازمانده ی غذای دیگران را می خورد

پسرخاله ی دسته دیزی خویشاوندان نزدیک

پس دادن خریده ای را به فروشنده باز گردانیدن، باز دادن چیزی که گرفته اند

پس دادن درس پاسخ دادن به پرسش های درسی

پس دوزی دوختن پشت لباس با دست

پس دیدن هوا اوضاع را نامساعد دیدن، احساس خطر کردن

پس رفتن عقب رفتن

پس زدن کنار زدن، دور کردن، نپذیرفتن، رد کردن

پسکرایه بخشی از کرایه ی حمل که در مقصد دریافت می شود

پس کسی برآمدن حریف کسی بودن

پس کشیدن به عقب کشیدن

پس کله ی کسی زدن کسی را به کاری واداشتن

پس گوچه کوچه ی کوچکی که به کوچه ی کوچک دیگری پیوسته باشد

پس گذاشتن کسی از کسی جلو افتادن

پس گردنی زدن با کف دست به پشت گردن کسی

پس گوش انداختن مسامحه کردن، به تاخیر انداختن

پسله جای پنهان، در نهان

پسله خور آن که نزد دیگران کم می خورد و در نهان بسیار

پس مانده ته مانده، به کنایه به زن طلاق گرفته گفته اند

پس نشستن عقب نشینی کردن

پس هم بر آمدن حریف یکدیگر بودن، از عهده ی هم برآمدن

پشت نسل، فرزندان

پشت اندر پشت نسل اندر نسل

پشت بام سقف بیرونی بام

پشت بشقاب کشیدن تهدید کردن به قطع کمک

پشت بند به دنبال، در ادامه، چیزی که پس از چیز دیگری بنوشند یا بخورند

پشت بندی کردن به انتظار غذا چیز مختصری خوردن

پشت به کوه اُحد بودن پشت گرمی داشتن

پشت پا فنی از کشتی برای انداختن حریف

پشت پا به بخت خود زدن نگا. به بخت خود پشت پا زدن

پشت پا پزان آیین و رسم پختن آش پشت پا. نگا. آش پشت پا

پشت پا زدن به چیزی چشم پوشی کردن از چیزی

پشت چشم آمدن ناز و افاده کردن، نگا. ابرو نازک کردن

پشت چشم سنگین شدن چیره شدن خواب

پشت چشم کسی باز ماندن انگار نه انگار، برای کسی فرقی نداشتن

پشت چشم نازک کردن پشت چشم آمدن

پشت چیزی گذاشتن با پشتکار دنبال چیزی رفتن، کاری را با اراده ی محکم دنبال کردن

پشت خاک انداز بسیار کم، به اندازه ی پشت خاک انداز

پشت دست را داغ کردن توبه کردن، برای نکردن کاری با خود شرط کردن

پشت دستی ضربه ای به عنوان تنبیه به پشت دست بچه

پشت دستی زدن برای تنبیه به پشت دست بچه زدن

پشت رو وارونه

پشت سر کسی حرف زدن در غیاب کسی از او بد گفتن

پشت سر کسی ایستادن از کسی پشتیبانی کردن

پشت سر کسی صفحه گذاشتن نگا. پشت یر کسی حرف زدن

پشت سر هم پیاپی متوالی

پشتک پرش از پشت

پشت کار داشتن داشتن نیرویی که انسان را به پایان دادن کار وا می دارد

پشت کاری را گرفتن دنبال کردن کاری به قصد به پایان بردن آن

پشتک چار کش نوعی بازی که کسی خم شده و کسی از پشت بر کمر او می جهد، جفتک چارکش

پشتک زدن معلق زدن، رنگ عوض کردن، تغییر عقیده دادن

پشت کسی باد خوردن دلسرد شدن از کاری پس از مدتی استراحت یا بیکاری، از دل و دماغ افتادن

پشت کسی را داشتن هوای کسی را داشتن، از کسی حمایت کردن

پشت گوش انداختن دیر انجام دادن ، اهمیت ندادن، امروز و فردا کردن

پشت گوش فراخ تنبل، اهل مسامحه و کوتاهی

پشت میز نشین کسی که کار اداری دارد، کارمند

پشت نویسی نوشتن در پشت سند یا حواله برای انتقال آن به دیگری

پشت و رو کردن برگرداندن جامه به صورتی که رو پشت و پشت رو شود

پشت و روی یک سکه دو چیز به ظاهر متفاوت ولی در واقع مانند هم

پشته کردن روی هم انباشتن

پشت هم انداز حقه باز، حیله گر

پشت هم اندازی حقه بازی، حیله گری

پشتی بالش، حمایت

پشتی کردن حمایت کردن، یاری کردن

پِشک نرمی و پرده های بینی

پشک انداختن قرعه کشیدن ( با انگشت)

پشکل سرگین حیوانات اهلی

پشکل برچین سخت بی سر و پا، بسیار حقیر

پشکل به تنور کردن ( به شوخی ) پی در پی خوردن

پشکل داخل مویز بی سر و پایی در میان اشخاص دارای عنوان

پشمالو دارای موهای بسیار

پشم بودن بی ارزش بودن، بی معنی بودن

پشم ریختن از میان رفتن توانایی و مقام

پشم علیشاه درویش بی قدر

پشم کسی ریختن از قدرت و مقام افتادن

پشم نداشتن کلاه کسی اعتبار نداشتن، کاری از کسی برنیامدن

پشم و پیله ریش

پشم و پیله ی کسی ریختن ناتوان شدن کسی، از میان رفتن ابهت کسی

پشه را در هوا نعل زدن در تیراندازی بسیار ورزیده بودن، بسیار زرنگ و فرصت طلب بودن

پشه زدن نیش زدن پشه

پشه کسی را لگد زدن با دردی اندک بنای گله و زاری گذاشتن

پشه کوره پشه ی ریز

پِغِله ریزه میزه، کوچک و ظریف

پُف فوت، ورم، آماس

پف زدن ورم کردن، بالا آمدن

پف کردن ورم کردن، باد کردن، مغرور شدن

پف کرده بادکرده، ورم کرده

پفکی سخت بی دوام و ضعیف

پِق صدای خنده ی ناگهانی

پُک هر بار کشیدن سیگار و چپق و از این نوع

پکاندن ترکاندن

پَکَر افسرده، نومید، گیج، بی دل و دماغ، بی حوصله

پکر شدن کسل و عصبانی شدن

پُک زدن هر بار کشیدن سیکار و چپق و از این قبیل با نفس عمیق

پَک و پوزه ریخت و قیافه، شکل ظاهر

پَک و پهلو سینه و چپ و راست آن

پُکیدن ترکیدن

پلا ( با پخش )پراکنده، ( با پرت ) مزخرف

پلاس اثاث مختصر منزل

پلاس بودن ویلان و سرگردان بودن

پلاس شدن مدت زیادی در جایی ماندن، جایی را پاتوق خود کردن

پلاسیدن پژمرده شدن، از دست رفتن تازگی و شادابی

پلاسیده پژمرده، چروکیده

پل آن سوی رود بودن کاری بی هوده بودن

پلیتیک زدن سیاست به کار بردن

پل خر بگیری محل آزمایش، جایی که گریز از آن ممکن نباشد

پل زدن در کار کسی مانع ایجاد کردن، رابطه ی دو کس را به هم زدن، روز میان دو تعطیل را تعطیل کردن

پُلُغ زده ورقلمبیده، برجسته

پلک روی هم نگذاشتن حتا لحظه ای نخوابیدن

پل کسی آن سر آب بودن کار کسی بسیار خراب بودن

پلکیدن در جایی رفت و آمد کردن، آهسته و آرام رفتن، ول گشتن

پُلوغ ازدحام، بی نظمی ( مانند شلوغ و پلوغ )

پَلِه پول

پله خوردن دارای پله بودن

پمپ بنزین جایی که به وسایل نقلیه بنزین می دهند

پنبه از گوش در آوردن از غفلت در آمدن، هوشیار شدن

پنبه توی گوش کردن غفلت داشتن، هوشیار نبودن

پنبه شدن رشته باطل و بی هوده شدن کار

پنبه ی کسی را زدن کسی را افشا و بی اعتبار کردن

پنج تن محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین

پنج تن آل عبا نگا. پنج تن

پنج دری اتاقی که پنج در دارد

پنج زاری سکه ی پنج ریالی، پنج هزاری

پنجول پنجه ی گربه و مانند آن

پنجول زدن با ناخن های دست روی تن کسی را خراش دادن

پنجه انگشتان پنجگانه ی دست

پنجه ی ابوالفضل ورقه ی برنجی یا نقره ای که به شکل کف دست و انگشتان بریده شده است

پنجه بوکس سلاحی سردئ به صورت حلقه های به هم پیوسته و دارای برآمدگی های برجسته

پنجه کش نوعی نان برشته و نازک

پِندِر لوازم فرسوده و ناچیز و کم بها

پنزر نگا. پندر

پورت سر و صدا، داد و فریاد ( مانند هارت و پورت )

پوزخند تبسمی از روی تحقیر و استهزاء

پوز زدن دهان زدن

پوزه ی کسی را به خاک مالیدن کسی را شکست دادن

پوست از سر کسی کندن کسی را سخت آزار و گوشمالی دادن، کشتن

پوست انداختن از سختی چیزی به ستوه آمدن

پوست پلنگ پوشیدن سخت به دشمنی برخاستن

پوست پیازی نازک و بی دوام

پوست خربزه زیر پای کسی انداختن کسی را به دردسر انداختن

پوست سگ به روی خود کشیدن بی شرمی را به نهایت رساندن

پوست کسی را پر از کاه کردن به طرز فجیعی کشتن

پوست کلفت سخت جان، مقاوم

پوست کلفتی کردن مقاومت کردن، سخت جانی کردن

پوست کندن سخت تنبیه کردن

پوست کنده رک و بی پرده

پوست و استخوان شدن بسیار لاغر شدن

پوست هندوانه زیر پای کسی گذاشتن کسی را با تحریک حس غرورش به خطر انداختن

پوشال چیزهای سبک، میان تهی و بی ارزش

پوشالی بی ارزش، بی مصرف

پوشک کهنه ی بچه

پول بالای چیزی دادن پول دادن و چیزی را خریدن

پول پارو کردن با رنج اندک پول بسیار به دست آوردن

پول پول شدن شکسته شدن ظرف چینی به تکه های کوچک

پول چای دادن انعام دادن

پول چایی انعام، بخشش

پول خرد پول سکه ای ( در مقابل اسکناس )

پول ساز کسی که کارهایش موجب در آمدن پول بسیار شود

پول سر راهی پولی که بزرگ تر ها به هنگام سفر به زیردستان یا کوچک تر ها می دهند

پول سیاه سکه ای از نیکل و مس

پولک زینت هایی دایره شکل و درخشان که به جامه می دوزند

پولکی آن که پول را دوست دارد، آن که رشوه می گیرد، آن چه که با گرفتن پول انجام گیرد

پولکی بودن عادت داشتن به گرفتن رشوه، بدون پول کاری را انجام ندادن

پول مول پول

پول و پله پول

پهلوان پنبه درشت اندام ولی بی زور، پهلولن دروغی

پهلو فنگ نگاه داشتن تفنگ به موازات و عمود بر زمین

پهلو گرفتن کشتی به ساحل رسیدن و ایستادن کشتی

پَهن آباد پول بسیار ناچیز و کم ارزش

پِهِن بار کسی کردن آبرو و ارزش و اعتبار نداشتن

پِهِن پا زدن بیکاره و ولگرد بودن

پهن شدن آفتاب روز شدن

پِی دنبال

پی آتش آمدن زیاد نماندن، زود برگشتن

پیاده کنایه از آدم کم مایه و بی تجربه

پیاده بودن در کاری در کاری ناشی و بی تجربه بودن

پیاده رو دو سوی خیابان یا کوچه که محل گذر پیادگان است

پیاده روی راه پیودن با پای پیاده

پیاده شو با هم بریم این قدر تند نرو

پیاده کردن انجام دادن، تحقق بخشیدن، از هم باز کردن

پیاز خرد نکردن به ریش کسی از کسی ترسی نداشتن، به کسی اعتنایی نداشتن

پیاز کسی کونه کردن ماندگار شدن در جایی، میخ خود را کوبیدن

پیاز مو ریشه و بیخ مو

پیاله زدن می نوشیدن

پیاله فروش میخانه چی

پیاله فروشی میخانه

پی بردن دریافتن، آگاه شدن

پی پیش کسی که نوبت دوم بازی مال او است

پیت پیت کردن پچ پچ کردن، نجوا کردن

پی جور شدن دنبال نمودن، جستجو کردن

پی جوری کردن پی جویی کردن، دنبال نمودن

پیچ آن جا که را به سوی دیگری رود

پیچ افتادن در کار گره خوردن کار، مشکلی در کار پیدا شدن

پیچاندن کسی کسی را گرفتار درد سر کردن، کسی را سوال پیچ کردن

پیچ خوردن در خلاف جهت، حرکت کردن، پیچانده شدن استخوان

پیچ دادن چیزی را پیچاندن، به گردش در آوردن

پیچ گرفتن ( خوردن ) دل درد گرفتن دل از اسهال

پیچ گوشتی وسیله ای که با آن پیچ را باز و بسته می کنند

پیچ و خم خوردن پیچ و تاب خوردن

پیچ و مهره ی کاری در دست کسی بودن کاری تنها از عهده ی او بر آمدن

پیچه نقابی که در گذشته زنان بر روی می گذاشتند

پیچه دل درد، مالش رفتن شکم

پیچیدن به پر و پای کسی با کسی بد رفتاری کردن، به کسی سخت گیری کردن

پیچیدن نسخه آماده کردن داروی نسخه ی دکتر در داروخانه

پیداش شدن نگا. آفتابی شدن، ظاهر شدن

پیداش کردن کسی را یافتن، گیر آوردن

پیراهن بیش تر پاره کردن بیش تر تجربه داشتن

پیراهن عثمان کردن بهانه قرار دادن

پیر بی خواب کسی که دیر یا کم بخوابد، کودک

پیر پاتال فرتوت، کهن سال

پیر شَوی عمرت دراز باد

پیر کردن کسی را بر اثر آزار زیاد فرسوده کردن

پیر کسی در آمدن سخت اذیت شدن، نگا. پدر کسی در آمدن

پیر ِ کفتار زن سالخورده ی بد اخلاق

پیر هافهافو سخت پیر، پبری که دندان هایش ریخته است

پیزر پوشال های نازکی که برای نشکستن ظروف شیشه ای میان آن ها می گذارند

پیزر به پالان کسی گذاشتن با دروغ و چاپلوسی کسی را فریفتن، هندوانه زیر بغل کسی گذاشتن

پیزر در جوال گذاشتن در فریبکاری مهارت داشتن

پیزری پوشالی، بی ارزش و بی مصرف

پیزه شُل آن که شکمش روان باشد، ضعیف، سست

پیزی مقعد، نیروی مقاومت و پشتکار

پیزی ِ کاری داشتن ( یا نداشتن ) نیروی انجام کاری را داشتن ( یا نداشتن

پیزی گشاد کون گشاد، تنبل و بی مصرف

پیس کسی که پوستش با لکه هایی دو رنگ می شود

پی سوز چراغ روغنی و فتیله دار

پیسی بد رفتاری، آزار

پیسی سر کسی در آوردن با کسی نهایت بدرفتاری را کردن

پیش برنده، آن که جلو است

پیشاب ادرار

پیش افتادن جلو زدن، سبقت گرفتن

پیش انداختن جلو انداختن، مقدم داشتن

پیشانی بخت و اقبال، طالع

پیش بُر کسی که زود کار را پایان می دهد

پیش بردن کاری را به انجام رسانیدن

پیش بودن جلو بودن، برتری داشتن

پیش بها بیعانه

پیش ِ پا جلوی رو

پیش پا افتاده کم ارزش، حقیر، معلوم، آشکار

پیش پای کسی لحظه ای پیش از آمدن کسی

پیش پرده نمایشی کوتاه پیش از آغاز نمایش اصلی

پیش پیش جلو جلو

پیش پیشکی از پیش

پیشت آوازی برای راندن گربه

پیش تختی پله مانندی برای رفتن به روی تخت مرتفع

پیش چشم داشتن در برابر چشم قرار دادن

پیش خر کردن پیش از موعد خریدن

پیش خودمان بماند به کسی مگو، نشنیده بگیر

پیش خور از پیش گرفتن حقوق مقرری

پیشدستی بشقاب کوچک، زیر دستی

پیش دستی کردن سبقت گرفتن در انجام کار

پیش رس زود رس

پیش زدن جلو زدن، سبقت گرفتن

پیش غذا آن چه پیش از غذای اصلی می خورند

پیش فروش کردن پیش از آماده کردن کالا آن را فروختن

پیش فنگ جلوی رو قراردادن تفنگ به طور عمودی

پیش قسط پرداختِ پیش از آغاز قسط بندی

پیشکار رییس دارایی شهر یا استان

پیش کرایه کرایه ای که در مبدا پرداخت می شود

پیش کردن راندن به جلو

پیش کردن در بستن در

پیش کردن گربه راندن گربه

پیش کسوت کسی که سابقه اش بیش تر از دیگران است

پیش کسوتی قدمت و برتری

پیش کنار بیضه، خایه

پیشکی جلوتر، از پیش، به طور مساعده

پیش گرفتن کاری کاری را آغاز کردن

پیشس گیری کردن جلوگیری کردن، دفع

پیشمرگ فدایی، کسی که برای مرگ پیشقدم می شود

پیشنماز کسی که پیشاپیش دیگران نماز می خواند و دیگران به او اقتدا می کنند

پیشنهاد طرح

پیشنهاد دادن طرح کردن چیزی

پیشواز رفتن به دیدار کسی شتافتن، پیش از آغاز ماه رمضان روزه گرفتن

پیش و پس کار را نگاه کردن جوانب کار را سنجیدن

پیشی گربه در زبان کودکان

پیگرد پی گیری، تعقیب

پی گرفتن دنبال کردن کار

پیل پیلی خوردن در راه رفتن به چپ و راست متمایل شدن

پیل پیلی رفتن نگا. پیلی پیلی خوردن

پیله مو ( مانند پشم و پیله )، نیرنگ و نادرستی ( مانند شیله پیله)، اصرار و پافشاری

پیله کردن دندان ورم کردن لثه

پیله کردن به کسی با مزاحمت اصرار و پافشاری کردن به کسی، پاپی کسی شدن

پیله ی کسی به کسی گرفتن کسی را اذیت کردن

پیمانکار آن که مطابق قرارداد انجام کاری را در زمان معین به عهده می گیرد

پیمانی استخدام غیر رسمی

پی نخود سیاه فرستادن کسی کسی را از سر خود باز کردن

پینکی رفتن چرت زدن

پی نوشت مطلبی که پس از پایان نوشته به آن افزوده می شود

پینه وصله، پوست سخت شده

پینه بستن سخت شدن پوست کف دست و پا

پینه بسته دارای پینه، کبره بسته

پینه زدن وصله کردن

پینه زده وصله کرده

پینه کردن نگا. پینه بستن

پیه آوردن چاق شدن

پیه چیزی را به تن مالیدن خود را برای چیزی آماده کردن

پیه دل باز کردن تحمل کردن

پیه سوز نگا. پی سوز

پیه گرگ مالیدن بر کسی کسی را از چشم دیگران انداختن
منبع:
وبلاگ زبان و ادبیات فارسی آریا ادیب

درباره ی شرکت گردشگری سلامت ناسار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *